چشم بینای مراشوق نگاهت کورکرد
طرزگفتارت دل سخت مرا مجبورکرد

زیرچشم ریزبینم حرکتت آهسته شد
این شتاب هرغوره درباغ مرا انگورکرد

بیدسبزم عاصی ازگنجشکهای پرسکوت
دست دنیاشاخه ی بغض مرا تنبورکرد

بردهانم قفل اصلا من نمی دانم زدم
پاسخ هرحرف حقم را دهان گورکرد

مثل کفشی تنگ دنیای من ازتنگی پراست
راه رفتن درچنین وضعی مرا رنجورکرد

خاطراتت صورتم رامملوازآئینه کرد
دست تاریکی مرا ازنورچشمت دورکرد

ذهن آرام مرا کشتی تو مواج کرد
ماهی دنیای آزاد مرا درتورکرد

کوچه ای غرق چراغ وسازوتنبک روبه راه
درخیالاتم دروتخته خدا که جورکرد

من به فکرزندگی…فریادی ازلبهای چشم
عشق توچشم هوس را دردرونم کورکرد

هاشم کریم پور