اوایل دهه هفتاد شمسی نوار کاستی در بین مردم استهبان دست به دست شد که حاوی مثنوی طولانی با زبان فولکلوریک اصطهباناتی بود.

ابیاتی ساده اما سهل ممتنع و بی تکلف از قید و بند لعاب ایهام و جناس و ایماژ…

زبان حال زمانه ای از مردم سخت کوش خطه ای با پیشینه، شاعر آن مثنویِ محلی کسی نبود که جز زنده یاد «علی اصغر وفادار» که پس از یک دهه از فقدان شادروان «شمس اصطهباناتی» عزم سرایش شعر محلی را با زبان اصیل اصطهبانی را در دستور کار قرار داد.

در آن مثنوی شاعر نگاه روز و احوال زمانه را به خوبی برای مخاطبان همشهری بیان نمود از ماجرای «صف مرغ» گرفته تا درد و دل دو زن همسایه به مخاطبی با نام «عمه سلطون» که از ناهمگونی زندگی روزمره می گوید، علاوه بر آن در مضامین دیگر آن مثنوی بلند مرتبه شاعر دلدادگی به زادگاه خویش را آشکار بیان می کند و «کزمون محله ی اجدادی را به لِت دنیا»* نمی دهد!

نماد شعر وفادار در آن منظومه انجیرستان و محلات کهن دیار است و در کلام وی مداهنه و اغراقی حتا از نوع شاعرانه اش مشاهده نمی شود و این شیوه ای است که در آثار شاعران جاودان نامی نظیر «شاطرعباس صبوحی» و بسیاری دیگر در عرصه گرانسنگ ادب پارسی عیان است.

در الگو برداری وفادار از زنده یاد شمس اصطهباناتی سرودن شعر محلی تردیدی نیست ( چنانکه دیگر شاعران محلی سرای این شهر به پیروی از سبک و سیاق زنده یاد شمس برخاستند) اما شاعر در مثنوی یاد شده نگاه و کلام خود را با استقلال ادبی و فرهنگی زمانه خود حفظ می کند واین خود نکته تحسین شده اشعار محلی زنده یاد علی اصغر وفادار می باشد!

در اوایل دهه هشتاد که بنده به شیراز مهاجرت کردم هر از گاهی برای گذراندن لختی خستگی و دلتنگی دیار و در مواقعی که از حوالی شاهچراغ و همان محله مشهور سردزک عبور می کردم میهمان کلام باصفای زنده یاد وفادار بودم وچه بسیار لحظه های شاعرانگی آن مرحوم را در کنار کار حرفه ای خویش که میراثی از نیاکان مادری شان هست، دیدم، همراه با کار دندانسازی بسیار غزل و دوبیتی های ناب درگوشه ی یک دنج طبقه فوقانی دندانسازی می سرود و هرگز درقید باز نشر و آشکار کردن آن آثار نبود چه آنکه یک بار هم به بنده درخواست انتشار آثارش در روزنامه ها نکرد با وجود تأکید بنده در گوشه گیری و عزلت گزینی در مقامات قلندری او تردیدی نیست که به تعبیر خواجه شیراز؛

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

 

نگاه رندانه علی اصغر وفادار در طنزسرایی و بازتاب نکته های باریکتر از مو در اشعار محلی او در زبان محاوره ی دیار استهبان ستودنی و در ذهن و زبان نسل امروز و آینده ماندگار خواهد بود.

دو دیگر اینکه در حافظه بسیاری از مردم زمانه ما فراتر از استهبان و حتی استان فارس مثنوی بلند آوازه اش ماندگار شد و بنده این شعر را که با بنیان مرگ اندیشی متناسب هست را بارها از زبان افرادی عامی که چندان پیوند خاطری با شعر و ادبیات هم نداشتند، شنیده ام که؛

نگذارید که بی باده بمانم گاهی

نگذارید که از سینه برآرم آهی…

این لطف شعر است، و عطری ست که دیگر نیاز به تأکید و گفتن، عطار ندارد، رمز این شعر وفادار سرودن این اثر است نه ساختن!

اصغر وفادار بدون نگاه به صنایع ادبی شعر را می گفت و نمی ساخت و تفاوت ساختن و سرودن شعر از زمین تا آسمان است! که به قول زنده یاد ملک الشعرای بهار:

شعر دانی چیست‌؟ مرواریدی از دریای عقل

شاعر، آن‌ افسونگری کاین ‌طرفه‌ مروارید سُفت

صنعت‌ و سجع‌ و قوافی‌ هست‌ نظم‌ و نیست شعر

ای بسا ناظم که نظمش نیست الا حرف مفت

شعر آن باشد که خیزد از دل و جوشد ز لب

باز در دل‌ها نشیند هر کجا گوشی شنفت

ای ‌بسا شاعر که ‌او در عمر خود نظمی نساخت

وی بسا ناظم که ‌او در عمر خود شعری نگفت

از این رو باید اذعان کنم که علی اصغر وفادار در آبادی شعر و شاعری زمانه ی ما «ناظم» نبود و «شاعر» بود، وقتی شعر در ذهن تراوش می کند در کنار کار روزمره هم مهلت نمی دهد و همانند چشمه ساری زلال به باغچه ذوق شاعر می رسد!

و امروز شاعر خوش ذوق و باصفای استهبانی پس از سالها فراق به خاک وطن برگشت و در خانه ابدی آرام گرفت، اما یاد و نامش در ذهن و زبان مردم این دیار در هر نقطه از این خاک می ماند، چرا که شاعر نمی میرد و به تعبیر سهراب:

«مرگ پایان کبوتر نیست»

و یا به تعبیر فروغ:

«پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مُردنی ست»

 

صفدر دوام

۲۶ بهمن ۱۴۰۴